ونهايت استيصال خواسته هاي من است .وقتي نيم نگاهم را به شومي لحظه از دست دادن تو در
دوردستهاي خاطراتم مياندازم اشکهايم شرم خانه حجاب خود را با عرياني ريزش خويش به تمسخر
ميگيرند ومن مثل هر لحظه. مثل هرساعت .مثل هرروز .مثل هرماه ومثل سالهاي بدون تو
گريه را تنها جاده مانده بر سر راه خود ميبينم . گريه انيس من گريه يار بيقراريهاي من گريه تنها
وارث وفاداري من به تو .
گريه خطبه خوان عقد من و تو در خواب و خیال من است .گریه شرم یک سرانجامیست که خود
ابستن انجامش بودم .گریه اوج نفرت من از لحظه نابود کردن تو ست .در میان سرافکندگی
روحم .شکستگی قلبم ودر ماندگی جسمم گریه تنها شاهد خود نماییست که هویدا میگردد .
هرانچه را که بر سر تو وبر سر خود اورده ام را تو ببخش ای همه عاشقی من .
کجايى اى هميشه پيدا از پس ابرهاى غيبت؟
به روسياهيمان نگاه نکن و به دستهايمان که خالي و گنهکارند، قلبمان را ببين که هر روز، صبح و شام تو را ميخوانند.
- تو خواهى آمد و ياسها و نيلوفرهاى «سركش» را به دعوت خواهى خواند و حضور تو تسلاى دل ياسهاى كبود خواهد بود.
- مهدي جان بيا و دنياى دل را به بوى خوش فطرت پر كن. دلهايى كه همواره در سرزمين نيمه شب تو را مىخوانند و به عشق تو در آسمان مكاشفه پرواز مىكنند.
نیمه شعبان برشفیفتگان حضرت ولی عصر (عج) مبارک
خدمات زیبایی تارا
trosani
کاشت مو برای بلند و پرپشت کردن مو
hairextantion
طراحی خطوط دایم وموقت برای ابروولب وچشم و بدن
tatoo
بافت مو چهل گیس بانصب حلقه ونگین و موی اضافه
سوراخ کردن ناف ring
make up
رنگ و مش حرفه ای و انواع لایتها
براشینگ و شنیون
کلیه موارد همراه با آموزش زیر نظر متخصص از آلمان و کانادا
و
تنها ارایه دهنده مدرک
trosani
آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان اینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست
من در کنار او
از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم
تا با تو در برهنه ترین لحظه های خویش
محرم تر از تمامی ایینه ها شوم
میل هزار سال تو را دوست داشتن
در من نهفته بود
من از تب طلایی چشمانت
آهنگ تند نبض تو را می شناختم
قلب شتابنک جهان در تو می تپید
من ، طعم تشنگی را در بوسه های تو
هر بار می چشیدم وسیراب می شدم
در آن شب سیاه زمستانی
بازوی آتشین توگرمای روز را
بر پشتم از دو سوی گره می زد
دست تو ، آفتاب بهاران بود
بر پشت سرد من
من از لهیب دست تو بی تاب می شدم
وقتی که صبح پنجه به در کوبید
انگشت های نرم تو چابک تر از نسیم
نازک ترین حریر نوازش را
بر پیکر برهنه ی من می بافت
روح تو در تمام تن من
از رشته های موی
تا ریشه های دل جریان داشت
من ، شمع واژگون سحر بودم
من در تو می چکیدم ، من آب می شدم
ای مهربان دور
کنون که بر دو سوی جهان ایستاده ایم
ایا تو را به خواب توانم دید ؟
یا در پگاه روشن بیداری
چون سایه در کنار تو خواهم خفت ؟
ایا دوباره ، نام عزیزت را
در اوج لحظه های شگفت یگانگی
نجوا کنان به گوش تو خواهم گفت ؟
ای کاش در سیاهی آن شب که با تو رفت
از بوی گیسوان تو می مردم
کاش آن شب از کرانه ی آغوشت
یکسر به بیکرانی پرتاب می شدم.
نادر نادرپور
اينان دستان منند وامانده هوسهاي تو
اينان را به خاطر داري
تو با اين دستان به معراج رفتي
اينان را مي شناسي
واماندگي نياز به تو رامن بايد پاسخ گو باشم
حتي به دستان خود
اينان دستان منند رو سياه از خجالت تنهايي
ديگر اشک گونه هايم را نوازش نميکنند
ديگر از نياز متعفن شده عاشقي بيزارند
اينان تورا سالها درنورديدند
وتو ديوانه رقص نوازششان بودي
چه پاسخشان دهم
کرشمه هاي درماندگيشان را چه کنم
من ارامم
به ارامي سرافکندگي
من شادم به شاي گريه هايم
اينک منم
درانتهاي چند گانگي تو
اي کاش مرا ميدانستي
اينان دستان منند
در هم گره خورده از گذشته
برو
فقط برو
وديگر باز نگرد
برو هرگز نگاهت را بر مگردان
من نفرين شده ام
برو نگاهت را بر مگردان که سنگ خواهي شد
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را
دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
به علــی شناختم من به خدا قســم خدا را
مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.
ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند. درون کعبه چه غوغايي است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانيده اند و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسايند! طنين نام او هلهله شادي ملائک است. جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!..
میلاد مسعود اولین كوكب رخشان سپهر ولایت وامامت
بر عاشقان و شیفتگان حضرتش مبارك.
آدولف هیتلر.............دیكتاتور آلمان..............نقاش پوستر
آلبرت انیشتن..............فیزیكدان................منشی اداره ثبت
الویس پریسلی...........خواننده....................راننده كامیون
گمگشته ای دارم حرفی نگفته در گلویم
امروز میخوام با تمام وجودم فریاد بزنم
بشکنم بغضم را
در یک کلمه این بینهایت محبت تو را پاس بدارم
مادرم تمام هستی ام از آن تو
روزت مبارک
در پی افشا تلاش دکتر مددی، معاون دانشجویی دانشگاه زنجان، برای تعرض به یک دختر دانشجو، سه هزار نفر از دانشجویان دانشگاه زنجان در تجمعی اعتراضی که تا ساعت 2 نیمه شب به طول انجامید، خواستار استعفاء مسئولین دانشگاه شدند. اخبار رسیده از زنجان حکایت از آن دارد که معاون دانشجویی دانشگاه زنجان که در روز چهارشنبه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه زنجان را منحل اعلام نموده بود، یکی از دختران دانشجو را به بهانه پرونده انضباطی، تحت فشار گذاشته تا با وی رابطه نامشروع برقرار کند. ...
برای اطلاعات بیشتر به ادرسهای زیر مراجعه کنید
لینک فیلم دستگیری معاونت دانشجویی و فرهنگی دانشگاه زنجان
http://myblogmypoints.blogspot.com/2008/06/blog-post_8155.html
رسوایی اخلاقی دکتر مددی با فیلم را کلیک کنید!!
www.sheremaryam2.blogfa.com
اینم لینک مستقیم فیلم هاش
کوتاه 1.9 مگیه
http://80.239.159.14/files/122643068/Madadi.3gp
mirror:
http://82.129.39.84/files/122642742/Madadi.3gp
بلند كامل با فرمتmp4
http://62.67.50.15/files/122928567/video_1_.part1.exe
http://208.48.186.116/files/122928160/video_1_.part2.rar
خبر بسیار جالب!
http://www.kayhannews.ir/870338/2.htm#other210
http://zanjan.isna.ir/mainnews.php?ID=News-18105
این خبر رو بخونید :
http://www.unblock7.com/index.php?q=aHR0cDovL25ld3MuaXJhbi1lbXJvb3oubmV0L2luZGV4LnBocD8vbmV3czEvMTYxNjEv
اگر سفر نكنيم اگر مطالعه نكنيم
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم
*
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم
*
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر بنده ي عادتهاي خويش شويم
و هر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روز مرگي شويم
اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت باز نكنيم
*
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي اورد
*
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا كار خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نيندازيم
اگر به دنبال آرزوهاي خود نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم
بياييد امروز خطر كنيم
همين امروز كاري بكنيم
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي شويم
شاد بودن را فراموش نكنيم.
" پابلونرود"
تنها مرگ تسلي مي دهد
زندگي مي بخشد
مرگ،
غايت حيات
يگانه آرزو
آسماني اكسيري، كه به اوجمان مي برد
مدهوشمان مي كند، مست
و زَهره ي رفتن با سياهي را پيشكش مي دهد
مرگ، روشنايي لرزان افق تيره گون ما
آشنا مسافر خانه اي پر آمد و شد
آنجايي كه مي توان خوابيد، خورد و تكيه داد
فرشته اي با انگشت هاي جادويي
كه خواب هديه مي دهد
و خلسه رؤياها را
مرگ، خوابگاه بيچارگان و برهنگان
خوابگاه بيچارگان را مي پردازد و مأواي برهنگان را
شوكت خدايان
دالائي ملكوتي
سرزمين باستانيِ
دارايي بي پناهان و آوارگان
مرگ، دروازه اي گشوده بر بهشت هاي دست نايافته.
شارل بودلر
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
"قیصر امین پور"
3 جمادی الثانی پرپر شدن یاس بوستان رسول، بانوی عفاف و عصمت، حضرت زهرا علیهاالسلام تسلیت باد.
کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت :
غرور - دروغ و عشق
انسان با غرور می تازه
با دروغ می بازه
و با عشق می میره.

خدایا رحمتی کن تا ایمان نام و نان برایم نیاورد
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را
در خطر ایمانم افکنم

از ديده بجاي اشك خون مي آيد دل خون شد و از ديده برون مي آيد
دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد
مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه كان عمر كه رفت باز چون مي آيد
با لاله كه گفت حال مارا كه چنين دلسوخته و غرقه به خون مي آيد
كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع كز صحبت تو بوي جنون مي آيد
ديرگاهی است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا میخواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنهای نيست در اين تاريكی
در و ديوار به هم پيوسته
سايهای لغزد اگر روی زمين
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدمها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب
در به روی من و غم میبندد
میكنم هر چه تلاش،
او به من می خندد .
نقشهايی كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرحهايی كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهی است كه چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نيست در اين خاموشی
دستها پاها در قير شب است .
سهراب سپهري
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شکسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
قیصر امین پور
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است
فروغ فرخزاد

ای شبهان ای شب شوم وحشت انگیز
|
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .

دو شبح :
ريشه در خاك
ريشه در آب
ريشه در فرياد
***
شب از ارواح سكوت سرشار است .
و دست هائي كه ارواح را مي رانند
و دست هائي كه ارواح را به دور، به دور دست، مي تارانند .
***
- دو شبح در ظلمات
تا مرزهاي خستگي رقصيده اند .
- ما رقصيده ايم .
ما تا مرزهاي خستگي رقصيده ايم .
- دو شبح در ظلمات
در رقصي جادوئي، خستگي ها را باز نموده اند .
- ما رقصيده ايم
ما خستگي ها را باز نموده ايم .
***
شب از ارواح سكوت سرشار است
ريشه از فرياد
و
رقص ها از خستگي .
(احمد شاملو)
و روز شرمساری جبرانناپذيریست. آه پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی درخت،
جهل ِ معصيتبار ِ نياکان است
مهتاب پاييزی کفریست که جهان را ميآلايد. چيزی بگوی
هر دريچهی نغز
بر چشمانداز ِ عقوبتي ميگشايد.
آه پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی، هر چه باشد چشمهها از تابوت ميجوشند و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهاناند. عصمت به آينه مفروش که فاجران نيازمندتراناند.
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹ (احمد شاملو) | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
تست شخصیت فروید این یک تست روانشناسی است که توسط زیگموند فروید طراحی شده. فرض کنید که در خانه هستید و پنج اتفاق زیر همزمان پیش میاد.
|
سلام دوستان
امروز قشنگ ترين شعر فريدونو گذاشتم.من عاشق اين شعرم
مطمئنم شما هم خوشتون مياد![]()
" كوچه "
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم ،
همه تن چشم شدم ، خيره به دنبال تو گشتم ،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم ،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم .
در نهانخانه ي جانم ، گل ياد تو ، درخشيد
باغ صد خاطره خنديد ،
عطر صد خاطره پيچيد :
يادن آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم .
تو ، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت .
من همه ، محو تماشاي نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ي ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو يه من گفتي :
- « از اين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظز كن ،
آب ، آيينه ي عشق گذران است .
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،
باش فردا ، كه دلت با دگران است !
تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن ! »
با تو گفتم : « حذر از عشق !؟ - ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم ،
نتوانم !
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد ،
چون كبوتر ، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي ، من نه زميدم ، نه گسستم ... »
باز گفتم كه : « تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! »
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ، ناله ي تلخي زد و بگريخت ...
اشك در چشم تو لرزيد ،
ماه بر عشق تو خنديد !
يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم .
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شب هاي دگر هم ،
نه گرفتي دگر از عشق آزرده خبر هم ،
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
*موری شوآرتز:یکدیگر را دوست بدارید یا هلاک شوید.
*لئونید اس. سوخوروف:در عشق، شاعریم و در ازدواج، فیلسوف.
*آلبرت شوایتزر:تنها در عشق است که میتوان با خدا بود.
*پرسی بیش شلی:دردآورترین رنجهای عشق، شیرین و گواراست.
*چاک پالاهنیوک:هرچه میخواهی با من بکن، اما فقط دوستم بدار.
*هنری دیوید ثارو:هیچ گریزی از عشق، جز عشقورزی بیشتر نیست.
*لئو تولستوی:مرد با چشمانش عاشق میشود و زن با گوشهایش.
*افلاطون:با اندک احساس عاشقانهای، هر کسی شاعر میشود.
مارک توآین:وقتی به دنبال عشق میگردی، با قلبت به پیشرو، نه با مغزت.
* تائو زو:از عشقورزی محبوب نیرو میگیریم، و در عشقورزی به او، جرات مییابیم.
* اسکات تامسون:عشق برترین احساس دنیاست، اما وقتی که پایان مییابد… بدترین است!
* جان روسکین:آنگاه که عشق و مهارت در هم میآمیزند، شاهکاری را باید به انتظار نشست.
*تی وِندِتا:عشق یک حس یا شور و هیجان نیست، عشق دارایی است، و هرگاه به آن دستیافتی غنی خواهی شد.
* ونسان ونگوگ:هر چه بیشتر میاندیشم، بیشتر به این نتیجه میرسم که هیچ چیز هنرمندانهتر از عشقورزی به یکدیگر نیست.
*سهراب :و عشق صداي فاصله هاست
چگونه (نه) بگوييم؟
برخي اوقـات براي شما پيش آمده كه در مـقابل خـواستهي ديگران، برخلاف ميل باطني جواب مثبت داده ودرخواسـت او را قبول كرده ايد.ممكن است جواب منفي دادن سخت به نظر برسد ولي ما چند راه مفيد را براي رهايي شـما از اين مـوقيعت خـاطر نشان ميكنيم.
به ياد داشته باشـيد كه اگر بـخواهـيـــد كسي را از سر خود باز كنيد ممـكن است مجبور به گفتن "دروغ مصلحتي" شويد. دروغهايي كه ظريف و بدون ضـرر هـستند و صدمهاي را به طرف مقابل وارد نمي كنند. گاهي اوقات نيز بايد رودربايستي را كنار گذاشت و با صراحت جواب منفـي داد چون در غير اينصورت ممكن است از كار خود پشيمان و مدتها به دليل عواقـب آن دچار مشكل و دردسرشويد. سعي كنيد قدرت "نه" گفتن را در خود تقويت نمايـيد الـبـتـه به گونهاي كـه باعث كدورت نشود.
در پايان اين نوشته عنوان شده است: در يك دنـياي ايدهآل بهتـرين روش بـراي نپـذيرفتن تقاضاي كسي، گفتن "نه" بدون عذرخواهي و آوردن دليـل به او است. با ايـن حال گـاهـي اوقـات "نه" گفتن به دوستان نزديك مشكل به نظر ميرسد. بنابراين اگر شما نميتـوانيد بـگويـيـد "نه" و در عين حال مايل به "بله" گفتن هم نيستـيـد، بهترين راه بعدي عـذرخـواهـيهاي فراوان و بهانه آوردنهاي منطقي و قابل باور خواهد بود
سلام به همه دوستای خوبم
خواستم یه کم حال و هوای وبمو عوض کنم تصمیم گرفتم چندتا جک بزارم.امیدوارم خوشتون بیاد و چند لحظه ای که تو وبم هستین لبخند بیاد رو لبای خوشگلتون![]()
تركه داشته زنش رو به زور ميكرده تو يخچال، ازش ميپرسن داري چي كار ميكني؟ ميگه: ميخوام فاسد نشه!
تركه يك سكه ميندازه هوا، شير مياد، فرار میکنه!!!
يه تهراني به زيدش ميگه دنيا راتو چشمات ميبينم نفر رد ميشه خره من هم گمشده ببين نميبينيش
طرف ميره سلموني كارش كه تموم ميشه به آرايشكر ميگه كونت درد نكنه يارو ميگه چرا كونم درد نكنه تركه ميگه چون خوب ريدي تو موهام .
دختره به دوست پسرش ميگه اگه با بام منوبا تو ببينه چي بگم ميگه بگو داداشمه
به يه پيرمرد ميگن : آرزوت چيه ؟ ميگه كاش زنها رو مثل اسكناس مى شد خورد كرد ! ميگن چطور؟ ميگه : مثلأ يه 60 ساله بدى سه تا 20 ساله بگيرى
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستم داشته باش ، بادها، دلتنگ اند
دست ها ، بيهوده ، چشم ها، بي رنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند
برگ ها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز
آشتي كن با رنگ ، عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
دوستت خواهم داشت ، بيشتر از باران
گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شاد تر خواهم شد
ناب تر ، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
آفتابي تر شو ، باغ را از بر كن
دوستم داشته باش ، عطرها در راهند
دوستت دارم ها ، آه ، چه كوتاهند
خواب ديدم در خواب ، آب ، آبي تر بود
روز ، پر سوز نبود ، زخم، شرم آور بود
خواب ديدم در تو ، رود از تب مي سوخت
نور گیسو می بافت ، باغچه گل می دوخت
دوستم داشته باش . . . .

واست میمردم...
بی تو هر شب غممو به خلوت خودم می بردم
خبری از تو نبود و لحظه ها رو می شمردم
وقتی شب سحر می شد به بیقراری
خودم رو به دست گریه می سپردم
گله و شکایتی از تو به لب نمی آوردم
تو به یاد من نبودی
اما من واست میمردم

هر شب در روياهام تو رو ميبينم و تو رو احساس ميكنم
ميدونم تو هم همينطوري ادامه ميدي
فاصله هاي دور و فضاهاي خالي بين ما
تو اومدي نشون بدي كه ادامه ميدي
نزديك...دور..هر جايي كه تو هستي
باور ميكنم كه قلب ادامه خواهد داد
يه بار ديگه در رو باز ميكني
و تو اينجا در قلبمي
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد
عشق ميتونه يه بار ما رو لمس كنه و تا آخر عمر ادامه پيدا كنه
و تا وقتي كه ما يكي هستيم نميتونيم بذاريم بره
عشق زماني كه عاشقت بودم بود
زمانيكه تو رو يه بار واقعا بغل كردم
در زندگي من ما هميشه ادامه خواهيم داد
عشقي وجود داره كه هيچوقت تركمون نميكنه
تو اينجايي....پس چيزي نيست كه ازش بترسم
و ميدونم قلبم ادامه خواهد داد
باي هميشه همينطور خواهيم موند
جات در قلب من امنه
و قلب من ادامه خواهد داد و خواهد داد
دوست داشتن ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست
دوستی ان است که یکی برای دیگری چتری شود
و دیگری هیچگاه نفهمد که چرا خیس نشده

خدايا انكه در تنها ترين تنهائيم تنهاي تنهايم گذاشت،
تو در تنهاترين تنهائيش تنهاي تنهايش نذار...
در سكوت می توان
نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد
مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد
مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم![]()
و من تنها درون کوچه های حسرتم بیمار می گردم
و آوازم درون سینه خشکیده
و در این هیر و ویر ساکت و آرام
صدایی آید از یک سرزمین سرد و بیم انگیز
تمام هستیت رفته به تاراج بلندی سبز
و من درمانده و حیران
در این اندیشه می مانم
که آیا بازگشتی هست؟
سکوتش گویدم هرگز
امید آرام می میرد
که در خاکی که حتی لیلی اش با صد دغلبازی
دل از مجنون صحراگرد می برده
چه جای قلب صاف و خالی از رنگ است؟

چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!!
زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می خشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!!
زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟
اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟
و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید..
ا گه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگیر
چون ارزشي نداره،چون کار دل دوست داشتنه مثل کار چشم که ديدنه،
اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي،اگه عقلت عاشق شد،
بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق واقعيه
در پاییز لحظه هایم آن قدر منتظر می مانم تا بیایی و پاییزم را
با حضور سبزت باز کنی.
تو را به حرمت انتظار قسم فراموشم مکن

