تبليغاتX
دخترتنها

دخترتنها

تپه های شنی با وزش باد جا به جا می شوندولی...صحرا همیشه صحرا باقی می ماند... این است افسانه عشق
تارا یعنی تو
این ایام آبستن اولین سالگرد پیوند من وتو میباشد شاید اگر به باورم بود که تو تمام خواسته های من از خدای من باشی لحظه یافتنت را ثبت میکردم اگر بدانستم که تو همان معشوقه من خواهی بود که عشق ووفاداری ومحبتش مثالی نداردلحظه یافتنت را هرگز فراموش نمیکردم .نمیدانم چه روزی بود   امابعد از آن. همه روز روز تو شد . همه ماه. ماه تو شد وهمه سال. سال تو شد آنروزها من معنای تو را نمیدانستم. آنروزها من در باورهای خود تو را نمیدیدم ولی تو مرا از یاد نبرده بودی ودر خیال خود با من ارتباط برقرار کرده بودی .یکسال گذشت  بارها من دست تعدی بر سینه تو زدم بارها من تو را فراموش کردم وبارها من گمان کردم که تو را از دست داده ام اما همیشه تو بودی وماندی وخواستی که بمانی وبه عشق خودت وفادار باشی وثابت کنی مرا برای دلت خواستی .برای بودن تا همیشه عمر وتا عاقبت زندگی  .یکسال گذشت وتو برای من یک عمر وفاداری آوردی. یکسال گذشت وتو برای من زندگی دیگری ساختی که هر لحظه اش بی تو بودن خرابم میکرد وهر لحظه  با تویعنی بودن  .یکسال گذشت وهمیشه حسرت آن را دارم که چرا اینقدر دور پیدایت کردم وتاسفی در روح وذات من متولد شد که چرا تو مال  من نباشی یکسال گذشت وباور کردم عشق یعنی تو. زندگی یعنی تو. زیبایی یعنی تو. وفاداری یعنی تو .گذشت یعنی تو وتارا یعنی تو

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعتتوسط تارا |
عاشقانه
آن که می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمنگینی است
که آوازش را از دست داده است.
            ای کاش عشق را
            زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
       در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
       عشق را
       ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت می دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
           ای کاش عشق را
            زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرم توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود.
           
            " احمدشاملو"
 
+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعتتوسط تارا |
خدا حافظ

                                                              می گریم ومینویسم

دوست خوب من،دوست تنهاییها وبی کسی های من ،دوستی که صدای مرا از میان دها صداشنید ودستان مرا از میان انبوه دستان گرفت واز ورای تمام دلهادل مرا قابل خود دانست،دوست روزهای گرم تابستان در زیر تیغ آفتاب،یادش بخیر.دوست خوب من ،دوست دل تنگی ها ،شادیها ،شماره گرفتنها،خلوت جستن ها،حرف زدنها،پیمان بستنها،وقبول یک قول ناممکن.دوست راهای دورم ،دوست همسفر درسفرم،در دیارم ،درغربتم.دوست خوب من دوست صبحم ،،ظهرم،شبم ونیمه شبم.دوست شنیدن دلتنگیهای من،سرنوشت من ،وشنیدن قصه غصه های دیرین من.دوست شنیدن نق زدنهای من ،توهینهای من،گیردادن های من،دوستی که تصویرش را با تمام وجود نگاه میکردم وبار هاوبارها بوسیدم ودر لبخند قشنگش غرق شدم .دوستی که همیشه تاسف آن را میخوردم که سالها پیش کجا بود ؟دوست خوب من با صدای زیبایش وقتی به جوش می آمد ببین ببینش لذت من بود دوست خوب من که نیاز به دوست داشتن وتوجه او به من در من شورو هیجانی را بپا کرد که جاده،شب است،را توانستم بیافرینم .دوست خوب ،من دوست رفته ام.دوست فراموش کرده ام.دوستنا پیدای من .دوست دلسنگ شده من.دوست رو گردان من.دوست من هر که که باشد ،هر کجا که باشد،هر وقت که باشد،با من هر جور که باشد،دوست من است دوستش دارم ،به یادش میمانم وهرگز قلبم را از یاد او خالی نمیکنم .دوستش دارم برای همیشه وخدانگهدار برای همیشه.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعتتوسط تارا |
باتو

باتو به معنای خود رسیدم ،با تو لحظه های شادی را درک کردم،با تو دانستم عاشقی یعنی چه،با تو من عاشق شدم.با تو من پر کشیدم،با تو من دلتنگ شدم وازدلتنگی خود لذت بردم.با تو به آرامش رسیدم وباتو یک پارچه شور وهیجان شدم.با تو بیقرار گشتم،گم شدم،ناپیدای دیگران شدم وپرسه زنان هوای تو شدم .با تو سالهای رفته را باز یافتم وحسرت گذشته را از یاد بردم.با تو لحظه ها از حرکت باز ایستادند ودر ترنم صدای دل نشینت من آرمیدم.با تو انگاردنیا تازه دنیا شده بود وروی خوش خودرا به من نشان داد .با تو ساعتها لحظه شدند ،لحظه ها آبستن مراد من شدند ومن بیقرار لحظه ها شدم. با تو درد بی تو بودن را عذابی سخت ،عاقبتی نکبت بارو سرنوشتی شوم دانستم .با تو بودن یعنی یک نگاه دیگربه آنچه در اطرافم میگذشت ،به دنیاوروح حاکم بر آن اینبار به دیده عشق ورزی نگاه کردن.با تو به آنچه را  نمیخواستم وآنچه که نابودم میساخت را فراموش کردم.با تو شبهایم وآرامش وتاریکی وسکوت آن پر از ول وله رفت و آمدهای روحم تا درب خانه دلت بود .باتو گریه های ممتد دوری،بغضهای فشرده در گلو ،قلب مضطرب،دستان دست پاچه وچشمان نگران را به عینه دیدم باتو من دنیا را دیدم .بهار را دیدم .جان گرفتم وزنده شدم.

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعتتوسط تارا |
شب است

شب است وآغاز دل تنگیهای من .شب است و ذره ذره جان گرفتن بی قراریهای من .شب است و باز شب است و باز شب .مثل شبهای قبل باز آه وبغض و حسرت . شب است و من بی قرار گشتم .باخود نجوا کنان چشمهایم را به گوشه ای از داغ یک شکست میدوزم .باز شب است و هر کلامم با آه بیان میگردد .نیم نگاهم به هیچ چیز بند نمیماند در گذشته خود غرق میگردم به روزهای زیبای از دسترفته ام به آن توجه های زیبا که من به تمسخر گرفته بودم به آن نرم نرمک قدمهای زیبایش که من هر روز با نگاهم تعداد آنها را میشمردم به ان چهره زیبا که من دیوانه وار به دوست داشتنش عادت کرده بودم .به معشوقه ای از جنس احساس ،محبت،زیبایی،وفاداری،به انسانی که امروز از دست داده ام وگریه تنها راه خروج من ازاین بحران است .هرشب از درد استیصال از روی بیچارگی ازروی بدبختی از روی ناامیدی تا پاسی از شب بیدار میمانم لحظه های بودنش را مرور میکنم با شبهی از او حرف میزنم چشمانم را به او میدوزم وباز گریه ،گریه،گریه .

+نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعتتوسط تارا |
باز شب از راه رسید
باز شب از راه رسید . باز یک شب دیگر آمد ،باز من ماندم واین سکوت خفت بار احساساتم ،باز شومی رسیدن شب گریبان عقده هایم را میفشارد ،باز من ماندو خیره نگاهای حسرت،آه،درد،بیچارگی ودرماندگی. باز امشب میبایست حجاب از تن غصه هایم بردارم. باز امشب میبایست من باشم گوش سپردن به نفرینهای درونم که بر من میراند .باز من ماندم وبیخوابی چشمانم ،سردی نفسهایم وقطره قطره اشکهایی که بر گونه هایم جاری میگردد وافکاری که تا دور دستهای توان من پر خواهند کشید وبی پروا بال  میگشایند ودر ناکجا آباد گذشته ام سیر میکنندو ردپاهای اورا تا به آنجا که دیگر محو میشوند دنبال میکنند کسی چه میداند پایان یار من چه شد؟ کسی چه میداند در کدام ناپیدا خفته است ؟کسی چه میداند در انتهای کدام جاده میتوان اورا یافت ...؟کسی چه میداند من چه میگویم ؟کسی چه میداند اوچقد مهربان بود ؟کسی چه میداند من امشب چقدر تنهایم ؟این چه شبهایی است که پایانش ذلت بار است ؟این چه نفرینی است که از آرامش شبهای من جز یک تصور در خیال غیر چیزی برایم نگذاشته است ؟این چه شبهاییست که من دارم؟ 
+نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعتتوسط تارا |
بتاب بر من
درمیان دست نوشته های  من،تو چه میکنی ؟در میان انبوه گلایه های من چرا تو میبایست گم شده باشی ؟چرا تو میبایست گم شده شبهای من باشی؟من از سرنوشت خود به اندازه نبودنت بیزارم من از تکرار خاطر خواهی بیزارم،من از اینکه در میان باورهایم برای تو در واقعیت جایی نیست بیزارم.من از اینکه میبایست در زبان نوشتاری تورا قدیسه رویاهایم بگردانم بیزارم ،من از این ارتباط کلامی بیزارم ،من از لحظه های بی تو بودن ،بی تو  نشستن ،بی تو رفتن وبی تو آمدن بیزارم ،من از آنچه تورا از من میرباید واز هر آنچه که سدی شده در برابر رسیدن من به تو  بیزارم. من در میان عشق بازی های تو ،در خلوت آرامش قد کشیدن در آغوش تو ودر شمارش نجوای نفسهایت میخواهم باشم ،من از اینجا تا ابدیت میمانم در پشت انتظار تو در کوچه های دلنگرانی تو ودر رجس خوانی وابستگیهایم  خواهم رقصید من تورا می خواهم با تمام خوبی ها وبدی هایت .تو را می خواهم تا در لاجوردی من بتابی .واز ذره ذره پرتوهای زیبایت جان بگیرم .ای همه خوبیها بتاب بر من   

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعتتوسط تارا |
نفسهایم
ای نفسهای من میخاهم شما را شمارش کنم ءتک تک دانه به دانه میخواهم شمارا به یاد داشته باشم .میخواهم در این سردی دوری تنها عزیزم شمارا که در بودنش بیشترین التهاب را داشتید به خاطر بسپارم . شما تنها گواه استیصال من در پیشکاه او بودید شمارا میشمارم تا آرامتر از گذشته عبور کنید .عبور شما از صف دقایق زندگی من یعنی گذشت زمان در دوری از معشوقه ام .شمارا میشمارم تا از تفاوت شما لذت ببرم ای نفسهای من ای بریده بریده شده های لحظه رسیدن ای تند تند زدنهای گرمی آغوشش مرا در غالب او واحساس او نگه دارید
+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعتتوسط تارا |
من تارایم
تارا حکایت زبان بازی عاشقی محض ُحکایت امتداد چشم انتظاریها وبه انتهای خودش نیم نگاه داشتن .تارا خواسته های بی سرانجام از عشقوعاشقی .حکایت دست نوشته های مردی که در ورای خیالش همیشه لبخند نایابش دلش را کلافه نیستی کرده .تارا موج موج اشکهایی میگردد که در خاطر کسی چون او برای خودش جایی پیدا کند وکران کران افسوس حاصل دریوزه گریهای او ست که قربانی یک توجه .یک نگاه وشاید یک لبخد از مرد زیبایش گردد .تارا را نمیتوان در خیال تصور کردُ تارا را نمیتوان در احساس لمس کرد تارا را نمیتوان در آغوش کشید تارا یک رویاست یک افسانه است یک حباب است اگر "او نباشد یا که نخواهد که باشد"..تارا در کلام او ُدرنگاه او ُدرنفسهای او و  ُدروجود او هویدا میگرددُ جان میگیرد و رد پایی از خود بجا میگذارد که همگان تارا یش مینامند اما من تارایم فقط تارا  بی کم وبی کاست . من دخترکی هستم درمانده عاشق بودن او  واسیر توجه او . من تارایم نیازمند شمردن نفسهای او. من تارایم مرا هرگز به حال خود وا نگذارتاهر رهگذری از وادی دل من میگذرد تارا  را زنده ببیند

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعتتوسط تارا |
جاده
بین منو تو یه جادست انتهای اینورش قلب منه .کاش انتهای اونورش قلب تو باشه . اینورش زود میرسه به  قلب من .اونورش کی میدونه تا قلب تو چقدر فاصلست.همیشه آرزو میکردم بتونم انتهاشو ببینم. همیشه تو رویا تورو آخر این خط میدیدم .این فقط یه خوابه کی میدونه تو کجایی؟آخر این جاده تاریک تو هستی ،یا که نیستی؟من که میگم تو هستی، اما کسی حرفمو باور نداره،فکر میکنن دیونه ام ،اما من باور دارم توی اونطرف،  انتهای جاده من،آخر دنیای آرزوهام،ته این فاصله سرد،تو هستی ، همیشه هستی ،چونکه من حست میکنم لمست میکنم ،تو هستی .برای من هستی .تا من بمونم ،زنده بمونم همیشه بمونم .
+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعتتوسط تارا |
بسیارها در خود ماندم ،در همه سوی خود مبهوت گشتم ،از درون تا برون واز پیدا تا نا پیدای خود را جستجو کردم ،اما ندانستم به که یا به کجا تعلق دارم ،از بی ارادگی خود واز سردرگمی خویش خسته شده ام ،کسی چه میداند من کجایم ؟حتی خود نیز در پاسخش مانده ام ،کسی چه میداند من که هستم؟من اولین درمانده پاسخ این پرسشم.چه کسی میتواند مرا رهایی دهد؟ چه کسی میتواند منجی من ؟
+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعتتوسط تارا |

خوشا در بستر مهتاب خفتن         

 

نشستن با ستاره راز گفتن

 

خوشادر کوچه های خلوت ماه

 

زدل آهنگ تنهایی شنفتن

 

خوشا از اول شب تا سپیده

 

در آغوش لطیف عشق خفتن

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعتتوسط تارا |
گذشته ام
مرا باز گردانید به گذشته ام، به گذشته های خیلی دورم،به آنروزهایی که من تو را نمیشناختم.مرا باز گردانید به روزهایی که بدون تو سپری شده بود .وتو را نیافته بودم .مرا باز گردانید به گذشته ام .تااز سرنوشت خود گله کنم .تاراز روزهای ازدست رفته عمرم که بدون تو سپری شد گله کنم .روزهایی که بدون تو سپری شد به من آموختند که چگونه میبایست احساس ندامت برعمر از دست رفته ام کنم . مرا باز گردانید به گذشته ام تا چشمانم را بروی هم بگذارم ،تا نفسم را در سینه حبس کنم ،تا نیست شوم وبه انتظار بنشینم تا تو بیایی وچشمانم را فقط به دیدن تو بگشایم ،نفسم را فقط از بوی تو پر کنم وتابا هستی تو هست شوم .مرا باز گردانید به گذشته ام تا درگریه های نبودنت بیشتر از قبل بگریم ..............مرا به گذشته باز گردانید
+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعتتوسط تارا |
+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعتتوسط تارا |
آغوشت
امشب دلم به اندازه تمام دنیا گرفته است .امشب من در ثانیه های خود هم در مانده شدم .امشب تورا از زمین وزمان آرزو کردم .امشب بارها رو به خدا واز خدا تورا طلبیدم  .امشب هرآنچه ازتودارم را بارها وبارها با اشتیاق مرور کردم وهر بار از تکرارشان بیشتر لذت بردم .امشب بی تو بودن یعنی نیستی،فنا ،ونابودی مطلق .امشب دردهایم،زخمهایم،عقده هایم وتمام اشکهایم جانی تازه گرفتند .امشب بی تو بودن مرا دلنگرانترین مردمان کرده .امشب نگاهت ،تبسمت ، صدایت، قهرت ونوازش هایت را میخاهم .امشب تمام بدی های تورا میخاهم .امشب هرآنچه که توداری را برای کامل کردن شادی خود میخاهم  .امشب من درمیان خواستن تو اسیری بیچاره ام که جز دستنوشته هایم هیچ  همراهی برای گفتن بیچارگی خود ندارم .امشب من تنهای تنهایم .امشب اشکهایم ،بغضهایم وصدای ناله ام هم مرا تنها گذارده اند .امشب رو به خدایم ،رو به آسمانش،رو به اراده اش ورو به کرمش .ایستاده واستوارم تاتو را بخواهم .امشب تورا کجا میتوانم بیابم ؟از که سراغت را بگیرم ؟در زیر کدامین سقفی؟ایکاش میدانستم ،پرمیگشودم تو را میافتم وخودرا درآغوشت  ارام میگزاردم .کجایی ای همه دنیای من
+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعتتوسط تارا |
سری برهنه
گناه من چیست که دل باخته توشده ام ؟گناه من چیست که تو بهترین معشوقه دنیا هستی؟گناه من چیست که حاصل عمری جستجورا در تو یافته ام؟چهره ها از پی آدمکها،نامها از پی نشانه ها،وشمارعمر من از پی هم شتابان گذشتند ورفتند اماوقتی تو مسافر دل من شدی احساس کردم که دلتنگ شده ام ،دل شوره گی را تجربه کردم وباور کردم که دوستت دارم،تورا من در میان دست نوشته های خود بسیارها یاد کردم .به تو جان بخشیدم واحساست کردم .توراعاشقانه پرستیدم ودنیای خلوتی  از برای بودن من در کنار تو به نام تنهایی ساختم ودر ناپیدای خیالات خودم غرق عشق بازی با تو شدم .اما  زمانی که میخاستم لمست کنم تو را نمی یافتم وتازه متوجه میشدم که تو زاییده ذهنم بودی وایکاش میدانستی درک این واقعیت چقدر مرا افسرده میکرد .آنروز کی تورا یافتم خودرا خوشبخترین میدیدم وآنقدر دراشتیاق یافتنت بودم که یادم رفت دوران استیصال وبیچارگی من آغاز شده است .تو عقوبت کدامین گناهی که من میبایست پاسخش را دراین دنیا بدهم .گناه من چیست که تو بهترین ،زیباترین،مهربانترین،باوقارترین و دوستداشتنی فرد در دنیا هستی وچرا من میبایست بار سنگین عاشقی تورا بدوش بکشم .همیشه بودنت برایم آرزو بود اما امروز احساس  اینکه روزی نباشی ازمن تلی از خاکستر بجا گذاشته حتی فکر نبودنت ویرانم کرده واحساس میکنم خداوند تورا به کیفر خواست گناهانم بر من ظاهر کرده است .چه میتوانم بگویم یا چه میتوانم بخواهم جز اینکه رو به درگاهش باسری برهنه در هنگام غروب آفتاب رو به آسمان تورا تاابد از او بخواهم
+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعتتوسط تارا |
+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعتتوسط تارا |
ای همه عاشقی من

تو مثل يک گلايه ميماني که من از سرنوشت خود دارم  .  وجود تو ونیاز به وجودت تنها نقطه بي ارادگي .

ونهايت استيصال خواسته هاي من است  .وقتي نيم  نگاهم را به شومي لحظه از دست دادن تو دردوردستهاي خاطراتم  مياندازم اشکهايم شرم  خانه حجاب خود را با عرياني ريزش خويش به تمسخرميگيرند ومن مثل هر  لحظه. مثل  هرساعت .مثل هرروز .مثل هرماه ومثل سالهاي بدون توگريه را تنها  جاده مانده بر سر راه خود ميبينم .  گريه انيس من  گريه يار بيقراريهاي من گريه تنهاوارث وفاداري من به تو .

گريه  خطبه خوان عقد  من و تو در خواب و خیال من است .گریه شرم یک  سرانجامیست که خودابستن انجامش بودم .گریه اوج نفرت من از  لحظه نابود کردن تو  ست .در میان سرافکندگی روحم .شکستگی قلبم ودر ماندگی جسمم گریه تنها شاهد خود نماییست که هویدا میگردد .

هرانچه را که بر سر تو وبر سر خود اورده ام را تو ببخش ای همه عاشقی من  .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعتتوسط تارا |
نیمه شعبان
تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد     

     کجايى اى هميشه پيدا از پس ابرهاى غيبت؟

به روسياهي‌مان نگاه نکن و به دستهايمان که خالي و گنهکارند، قلبمان را ببين که هر روز، صبح و شام تو را مي‌خوانند.

 

- تو خواهى آمد و ياس‏ها و نيلوفرهاى «سركش‏» را به دعوت خواهى خواند و حضور تو تسلاى دل ياس‏هاى كبود خواهد بود.

 

- مهدي جان بيا و دنياى دل را به بوى خوش فطرت پر كن. دل‏هايى كه همواره در سرزمين نيمه شب تو را مى‏خوانند و به عشق تو در آسمان مكاشفه پرواز مى‏كنند.

 

       نیمه شعبان برشفیفتگان حضرت ولی عصر (عج) مبارک

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعتتوسط تارا |

             خدمات زیبایی تارا           

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعتتوسط تارا |
عاشقانه

آن شب که صبح روشن اندامت
از آسمان اینه بر من طلوع کرد
شمع بلند قامت خلوتسرای من
از خجلت برهنگی خویش می گریست
من در کنار او
از پرتو طلوع تو بی خواب می شدم
سر در میان موی تو می بردم
بر سینه ی بلند تو می خفتم

 
ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعتتوسط تارا |
من نفرين شده ام
اينان دستان منند کشيده ومحتاج
 اينان دستان منند وامانده هوسهاي تو
 اينان را به خاطر داري
 تو با  اين دستان به معراج رفتي
 اينان را مي شناسي
واماندگي نياز به تو رامن بايد پاسخ گو باشم
 حتي به دستان خود
 اينان دستان منند رو سياه از خجالت تنهايي
ديگر اشک گونه هايم را نوازش نميکنند

ديگر از نياز متعفن شده عاشقي بيزارند
 اينان تورا سالها درنورديدند
 وتو ديوانه رقص نوازششان بودي
 چه پاسخشان دهم
 کرشمه هاي درماندگيشان را چه کنم
 من ارامم
 به ارامي سرافکندگي
من شادم به شاي گريه هايم
اينک منم
درانتهاي چند گانگي تو
 اي کاش مرا ميدانستي
 اينان دستان منند 
در هم گره خورده از گذشته
 برو
 فقط برو
 وديگر باز نگرد
 برو هرگز نگاهت را بر مگردان
 من نفرين شده ام

برو نگاهت را بر مگردان که سنگ خواهي شد

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعتتوسط تارا |
مردي از تبار نور

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را    
که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را   


    دل اگر خدا شناسی همه در رخ علی بین
       به علــی شناختم من به خدا قســم خدا را

 

میلاد مسعود اولین كوكب رخشان سپهر ولایت وامامت

بر عاشقان و شیفتگان حضرتش مبارك.

ادامه مطلب
+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعتتوسط تارا |
مشاهیر
به نظر شما مشاهیر جهان قبلا چه کاره بوده اند???

آدولف هیتلر.............دیكتاتور آلمان..............نقاش پوستر

آلبرت انیشتن..............فیزیكدان................منشی اداره ثبت

الویس پریسلی...........خواننده....................راننده كامیون



ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعتتوسط تارا |
روز مادر مبارک

میشمارم روزها را ماهها را فصل ها را

گمگشته ای دارم حرفی نگفته در گلویم

امروز میخوام با تمام وجودم فریاد بزنم

بشکنم بغضم را

در یک کلمه این بینهایت محبت تو را پاس بدارم

مادرم تمام هستی ام از آن تو

روزت مبارک

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعتتوسط تارا |
تسلیت به جامعه دانشگاهی
تلاش معاون دانشجویی دانشگاه زنجان برای تعرض به یک دختر دانشجو؛ دفتر تحکیم وحدت خواستار عذر خواهی و استعفای وزیر علوم شد .

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعتتوسط تارا |
مرگ تدریجی
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد        
                    اگر سفر نكنيم اگر مطالعه نكنيم
                                        اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم
                                                               اگر به خودمان بها ندهيم
*
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
                           هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد بكنيم
*
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
                 اگر بنده ي عادتهاي خويش شويم
                           و هر روز يك مسير را بپيماييم
                                         اگر دچار روز مرگي شويم
                                              اگر تغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت باز نكنيم
*
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
            اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
                   همان احساسات سركشي كه موجب درخشش چشمان ما مي شود
و دل را به تپش در مي اورد
*
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا كار خود ناراضي هستيم
             اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نيندازيم
                       اگر به دنبال آرزوهاي خود نباشيم
  اگر به خودمان اجازه ندهيم براي يكبار هم كه شده از نصيحتي عاقلانه بگريزيم
   بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم        
                          بياييد امروز خطر كنيم
                                       همين امروز كاري بكنيم
                                            اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي شويم
                                 شاد بودن را فراموش نكنيم.

                                                                                     "  پابلونرود"

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعتتوسط تارا |
مرگ بيچارگان


تنها مرگ تسلي مي دهد
زندگي مي بخشد
مرگ،‌
غايت حيات
يگانه آرزو
آسماني اكسيري، كه به اوجمان مي برد
مدهوشمان مي كند، مست
و زَهره ي رفتن با سياهي را پيشكش مي دهد
مرگ، ‌روشنايي لرزان افق تيره گون ما
آشنا مسافر خانه اي پر آمد و شد
آنجايي كه مي توان خوابيد، خورد و تكيه داد
فرشته اي با انگشت هاي جادويي
كه خواب هديه مي دهد
و خلسه رؤياها را
مرگ، خوابگاه بيچارگان و برهنگان
خوابگاه بيچارگان را مي پردازد و مأواي برهنگان را
شوكت خدايان
دالائي ملكوتي
سرزمين باستانيِ
دارايي بي پناهان و آوارگان
مرگ، دروازه اي گشوده بر بهشت هاي دست نايافته.

شارل بودلر

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعتتوسط تارا |
روز مبادا

   وقتي تو نيستي
                               نه هست هاي ما
                                                             چونان که بايدند
                                                                                 نه بايد ها...


مثل هميشه آخر حرفم
                                         و حرف آخرم را
                                                           با بغض مي خورم
                               عمري است
                                         لبخند هاي لاغر خود را
                                                                   در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
                                اما
                                     در صفحه هاي تقويم
                                                             روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
                       روزي شبيه ديروز
                                             روزي شبيه فردا
                                                   روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
                                     شايد
                                        امروز نيز روز مبادا باشد !

* * *

 وقتي تو نيستي
                   نه هست هاي ما
                                         چونانکه بايدند
                                                             نه بايد ها...


                                                    هر روز بي تو
                                                                      روز مبادا است !
         

 

                                                                "قیصر امین پور"

+نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعتتوسط تارا |
ایام فاطمیه
زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

3 جمادی الثانی  پرپر شدن یاس بوستان رسول، بانوی عفاف و عصمت، حضرت زهرا علیهاالسلام تسلیت باد.

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعتتوسط تارا |